حالا دیرزمانی است که نیستی. نه روزهای آخر اسفند شادند، نه فروردین بوی بهار می دهد. مدتی است شبها خالی از رازند. بوی هیچ نسترنی را باد به خانه ی خالی و متروک من نمی آورد.
تاریک و سردم بی تو. اغراق نیست؛ در همین لحظه بی تو هیچم.
چنگی همه از پردهی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
حالا دیرزمانی است که نیستی. نه روزهای آخر اسفند شادند، نه فروردین بوی بهار می دهد. مدتی است شبها خالی از رازند. بوی هیچ نسترنی را باد به خانه ی خالی و متروک من نمی آورد.
تاریک و سردم بی تو. اغراق نیست؛ در همین لحظه بی تو هیچم.
گروس عبدالملکیان
دارم به آینده فکر می کنم؛ به چند ماه دیگر؛ به یک سال بعد.
ناگهان یاد گذشته می افتم؛ یاد سالهای قبل. چندین سال قبل.
می دانی که! آینده بدون گذشته قابل تصور نیست.
گاهی به نظرم می رسد که سخت است این همه را پشت سر رها کردن.
جاهایی نفس کشیده ام که الان برایم زیبا و دلپذیرند. حرفهایی زده ام که دلم برایشان تنگ می شود. و آدمهایی دیده ام که دیگر نخواهند بود.
تو چه فکر می کنی؟
کسی که نه چیزی در برابر دارد و نه چیزی در پشت سر، ترحم برانگیز است؟
کسی که دنیایش خالی است از آدمها. کسی که حتی جایی را سراغ ندارد که بهتر از جای فعلی اش باشد.
بگذار باد خاکستر من را با خود ببرد به شهرها، به دورها. بگذار خودت ببینی که او نیز به میل خود بر جایی نمی نشیند.
اندکی آهستهتر.
پیش چشمانت ببارم.
پیش چشمانت بمیرم.
بی حضور مهربانت ...
... تار و مارم.
آشفتهتر کرد.
میروی بهارا.
زبانم را نمی فهمی نگاهم را نمی بینی
ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی
سخنها خفته در چشمم نگاهم صد زبان دارد
سیه چشما! مگر طرز نگاهم را نمی بینی؟
سیه مژگان من! موی سپیدم را نگاهی کن
سپید اندام من ! روز سیاهم را نمی بینی
پریشانم،دل مرگ آشیانم را نمی جویی
پشیمانم نگاه عذرخواهم را نمی بینی
گناهم چیست جز عشقت؟روی،از من چه می پوشی؟
مگر ای ماه ! چشم بی گناهم را نمی بینی؟
پای گیسوی بلندت این شبها تا بخواهی بید مجنون می بینم
شبا ماه آسمون زل می زنه به نگاه گرم و دلپذیر تو
دور اون خونه ی سبزت نمی گشت اگه خورشید نمی شد اسیر تو
صلوات خنده هاتو دوست دارم وقتی رو لبای غنچه وا میشه
تو زمین وقتی که اسمت می پیچه یه دفعه آسمون از جاش پا میشه
همه چیز به طور وحشتناکی یکنواخت شده. حتی دیگه روز و شب هم فرقی ندارند با هم. دیگه مهم نیست کی بخوابی و کی پا بشی.
همه ی ساعات و لحظات شب و روز مثل هم اند.
همه ی فیلم ها و آهنگ ها و کتابها هم مثل هم اند.
هیچ تجربه ای هیجان آور نیست. حتی اینکه دست و پای یک نفر را بگیری و بیاندازیش توی آب و یا یک عده ای همین کار را با خودت بکنند هیجانی و جذابیتی نداره. فوقش از توی آب میای بیرون و با همان حالت یکنواخت صورت، دستی می کشی به لباسات تا آبشون گرفته بشه. بعد از حوض میای بیرون و شروع می کنی به قدم زدن.
نه انگیزه داری که بخوابی و بعد از خوابیدن انگیزه داری که بیدار بشی. یعنی فقط وقتی دست از کار قبلیت می کشی که دیگه تحملش را نداری.
عجب چیزی شده است زندگی ما. حتی امروز هم با فردا و دیروز تفاوتی نداره. تعطیل و غیر تعطیل فرقی با هم ندارند. آفتابی و بارونیش هم یکی است. آدمها هم که مثل هم هستند.
: 2/5 ساعت
حس قدم زدن آدمها بیشتر می شه. نسیم که می وزه آدم دوست داره دستهاش را باز کنه. می خواد که سطح اصطکاک خودش با باد را زیاد کنه. می خواد نگهش دارد.
بهار که میاد آدم دوست داره بخوابه روی چمنها و چشم هاش را ببنده و بیدار بمونه.
چند سالی است که وقتی بهار میاد دیگه تفاوتی با ماههای قبل نداره. دیگه دوست ندارم بشینم توی بالکن و شعر حافظ بخوانم. دیگه دوست ندارم شبها رادیو پیام گوش بدهم.
چه فرقی می کند که هوا چه طور باشد. درختان چه طور باشند. آسمان چه طور باشد. چه فرقی می کند که چند روز از اول سال گذشته است. و یا اینکه چند روز به آخر سال مانده است. وقتی که دیگه نه هیچ چیز آزارت می دهد نه هیچ چیز خوشحالت می کند نه هیچ چیز برایت مهم است که بدست بیاری و نه هیچ چیز مهم است که از دست ندهی، چه فرقی می کند؟
اون موقع تنها چیزی که بهار برایت دارد، رخوت صبحگاهی است.
الان هم منتظرم که کم کم حضرات بیایند و امور عادی شود و کار روی روال بیافتد.
خستگی و کسلی ناشی از زود بیدار شدن و کم خوابی هنوز توی شانه هام هست.
باید فکری برای موهام بکنم.
هر بار که میخام چایی بخورم، دو تا قند از قندان بر می دارم. بعد یکی اش را می خورم، یکی دیگه اضافه میاد: میذارمش روی میز.
یکی دیگه به قندها اضافه میشه.
2- بی تو خاکسترم.
3- این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو؟
پنجم یا ششم فروردین 89.
متوجه شدم که مدتهاست ماه های سال را با شماره به کار می برم.
مثلا 12/3
خیلی وقته که دیگه فروردین ماه 1 است و اردیبهشت ماه 2.
سفر که می روی، تا برگردی، روز و شب ندارم. از نگرانی.
«نگران»م به راه که کی می رسی؟
سفر نرو.
سفر که می روی، وقت خداحافظی، جدا شدن را تمرین می کنی.
می ترسم که خداحافظی، عادی بشود.