تبليغاتX
نگارین
چنگی همه از پرده‌ی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
در این سرای پر از غم دلم گرفت ای دوست

کجاست ساقی مهرو؟ کجاست مطرب و می؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 16:3  توسط آشوب  | 

این روزها که می گذرد

    از دوری هیچ کس دلتنگ نیستم.

         تا باد چنین بادا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 20:37  توسط آشوب  | 

یک کار دیگه هست که خیلی دوست دارم انجامش بدم.
و امیدوارم مثل کارهای دیگه، بالاخره یه روزی بتونم انجام بدم.
و اون کار اینه که یه ماشین داشته باشم و راه بیافتم تمام ایران را بگردم. بالا و پایینش را در بیارم.
مخصوصا کویر را دوست دارم با ماشین بگردم. کویر مرکزی.
و شمال غرب را که تبریز و مشکین شهر و ... را دارد.
و دوست دارم یکبار دیگر شوی را ببینم. و گهر را همچنین.
+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 15:27  توسط آشوب  | 

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

بر حسن شـــــــــورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شب های غـــــم،بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم،فـــــارغ ز تشویشم کنـــــد

نور سحرگاهی دهد،فیضی که می خوای دهـــــد،

با مسکنت،شـــــــاهی دهد،سلطان درویشم کند

ســـــوزد مرا ســـــــــــازد مرا در آتش اندازد مــــــرا

وزمن رهـــــــــــا سازد مرا،بیگانه از خویشم کنــــد

بستاند ای ســـرو سهی،سودای هستی از رهی

یغمـــــــــــــــــا کنـد اندیشه را،دور از بداندیشم کند

 

 بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان  

هر خار مزارم زندش دست به دامان 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 21:24  توسط آشوب  | 

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم         
می‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی        
بار دلست همچنان ور به هزار منزلم
ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مرو        
کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم
بارکشیده جفا پرده دریده هوا        
راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم
معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود        
گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو        
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من        
چون برود که رفته‌ای در رگ و در مفاصلم
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم        
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق       
 ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
سنت عشق سعدیا ترک نمی‌دهی بلی        
کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم        
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم



دریاچه گهر. عکس از خودم نیست. عکس های خودمون بعدن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 12:5  توسط آشوب  | 

مقصد بعدی،
چند روز دیگر،
آبشار شوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 23:36  توسط آشوب  | 

خانه،

گاهی احساس می کنی چقدر تنهایی! هیچ کس نیست انگار که دل خوش کنی به او.

هر جایی برای تو راحت تر از آنجاست. جایی که همه با تو غریبه اند و تو نیز با همه.

انگار حتی نام تو را هم نمی دانند. چقدر فاصله است. حتی غریبه تر از هم اتاقی های خوابگاه! این چه تقدیر شومی است.

جایی که در بسیاری موارد چون مجبور هستی می روی. تا آنجا که امکان دارد وقت را در جای دیگر بگذرانی و وقتی که دیگر هیچ کس و هیچ جا نیست به خانه برگردی!

این چاردیوار این حصار این تنگنای روح. این از هر کجا سخت تر. این جانفرسا که فقط کنج عزلتی در گوشه ی اتاق دربسته ای می تواند تحمل آن را ممکن کند. کسی که می خواهد خانه داشته باشد اول باید خانواده داشته باشد.

غریبه ترین افراد با تو. دورترین افراد از تو. حتی به قدری که سلام کردن و جواب دادن هم کاری سخت و جانفرساست. و فقط باید گفت ما را رها کنید در این رنج بی حساب.

تنها بودن بسیار ساده تر از آن است که تنها باشی در میان کسانی که ادعای آشنایی با تو می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:51  توسط آشوب  | 

تقریبا اکثر چیزهایی که دوست داشتم انجام بدم را به شان رسیدم.
مثلا همیشه تو ذهنم بود که کاش می شد با رفیق رفقا جمع بشیم بریم مسافرت. بریم این ور آن ور.
ولگردی. و سفر مجردی و ایران گردی و ... .
همین چند روز گذشته تور ایران گردی داشتیم.
بسیار سفر باید.
خیلی خوش گذشت. از هفت دولت آزاد بودیم. از این شهر به آن شهر. از این استان به آن استان. از قطار پیاده می شدیم سوار اتوبوس می شدیم. از اتوبوس به مینی بوس و ... .
خاطراتش را باید بنویسم عکس های خوبی هم گرفتیم.
دیشب رسیدیم تهران و امشب دارم میرم خانه. این هم یه سفر دیگر.
+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 13:19  توسط آشوب  | 

نتایج ارشد را دیروز زدند.
بعضی بچه ها خیلی خوب بودند و بعضی خیلی بد. حد وسطی نبود.
5 تایی رفتیم بیرون. چند تامون مریض بودیم. یک عده رفتند درمانگاه و یک عده منتظر ماندند.
به ذهنم رسیده که ترم دیگه را مرخصی بگیرم و برم خونه.
تا حالا این قدر اشتیاق برای خونه ماندن نداشته ام.
تازه گواهینامه گرفتم (یا دارم میگرم) و مثل بجه ها که یه اسباب بازی جدید می خرند، دوست دارم برم ماشین سواری.
حتی اگه ماشین خودمون نشد (باباهه نداد!) بروبچ هستند.
ماشین را بر داری و بری سگ چرخ بزنی یا به قول شاعر با موتورگازی بریم ...بازی.
بد نیست یک کمی از این دانشکده ... دور باشم. شاید ما را ول کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 10:46  توسط آشوب  | 

کی می شود که دست از سر ما بردارید؟

ما را در این انبوه نعره های هرروزه تان و آمد و شد دیوانه وار تان به حال خود رها کنید.

من با شما غریبه ام. ای ما از پوست و خون و استخوان هم.

رنگ صدای تو با من غریبه است. لحن نگاه تو ناآشنای من.

لازم نیست به فکر ما باشید. ما هزینه اشتباهات و آرزوها و آینده نگری های شما را میدهیم. 

تو فکر نامه‌ی خود کن که می‌پرستان را

سیاه نامه نخواهد گذاشت گریه‌ی تاک

هر کس می تواند برای خودش تصمیم بگیرد. ما خود مان هزینه تصمیم هایمان می پردازیم.

 

من به دنبال فضایی می گردم/ لب بامی/ دل دشتی/ سر کوهی/ که در آنجا نفسی تازه کنم (م.اخوان ثالث). بکشید بیرون بگذارید نفس بکشیم.

نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک

 نیافتیم فضای نفس کشیدن دل

پی نوشت:

اشعار از صائب تبریزی.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 13:9  توسط آشوب  | 

کم کم داریم به آخر تابستان می رسیم.

پروژه کارشناسی کم کم پیش می رود.

بعضی وقتا زبان می خونم.

از یک ماه دیگه باید شروع کنم برای کنکور بخوانم.

هنوز دودلم که کامپیوتر امتحان بدم یا ... . نم تونم تصمیم بگیرم.

خسته ام.

حال و حوصله خونه رفتن ندارم.

دیگه هیچ جاذبه ای برام نداره. وقتی برم خونه بعد از یکی دو روز حوصله ام سر میره. اعصابم خرد میشه.

دیگه نه جایی را دارم که برم نه کسی که برم بهش سر بزنم.

همین زنده بودن لجنی توی کثافت های تهران بیشتر حال میده. لااقل می گذره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 20:44  توسط آشوب  | 

خیلی وقته سراغ حافظ نرفته ام.

بدون حافظ احساس می کنم یه چیزی کم دارم. البته شاید برای هر فارسی زبانی این چنین باشه.

یه فال گرفتم و بیت اول و آخرش را حذف کردم چه جالب.

فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند

غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم

بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان

غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم

عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان

روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم

سر خدا که در تتق غیب منزویست

مستانه‌اش نقاب ز رخسار برکشیم

کو جلوه‌ای ز ابروی او تا چو ماه نو

گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم

پی نوشت:

چیزی که بعد از خواندنش به ذهنم رسید این بود: می تونیم، می کنیم.

بروبچ حمله!! بریزید تو.

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 16:13  توسط آشوب  | 

امتحانات ترم مدتی است که تمام شده.

 البته تفریحات بعد از امتحانات هم تمام شده.

یک سفر چند روزه به شهر خودمان و دیدار دوستان و آشنایان (البته مدتی است که وقتی می روم خونه دیگر رفقا را در حد یکی دوبار می بینم. اکثرا ازدواج کرده اند و سرکار می روند. و فقط همون روز اول می تونم بروم دم در خانه شان احوالپرسی و بعد هم دیگه خداحافظ).

بعد از اون برگشتم تهران و یک مسافرت درست درمان رفتم که نوشتن شرح تمام اتفاقات و زیبایی های سفر در توان من نیست.

الان هم تقریبا بی کارم. و اتاق هم خلوته. بچه ها نیستند.

صبح ها در دانشکده و دانشگاه می گذره.

ظهر ها نمی دونم چه جوری می گذره.

عصرها با رادیو جوان و پبام می گذره.

شروع کردم به زبان خواندن. چاره ای نیست تافل را باید داد. خدا را چه دیدی؟ شاید ما را به sillicon valley رساند.

(در حالت دعا)خدایا! ما را silicon valley برسان!!

(همه با هم)الهی آمین!

در ضمن پروژه کارشناسی هم هست.

در کل همه چیز خوبه چون یک اتاق خالی همه مشکلات را حل می کنه. یاد ایام کنکور می افتم و تابستان بعدش.

یه اتاق خالی برای من که تنهایی جزو اساسی وجودمه و زندگی ام در تنهایی نفس می کشه یک نیاز اساسی است.

کاش همیشه همین جور بود.

توی سالن مطالعه کتابخانه ملاصدرا (برای کنکور آنجا درس می خوندم) یه تابلوی خوشنویسی بود از قول یک نویسنده (خورخه لوئیس بورخس):

«من بهشت را در شکل یک کتابخانه تصور کردم»

من هم بهشت را در شکل یک اتاق با یک میز و قفسه های کتاب و رادیو دوموج تصور کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 10:30  توسط آشوب  | 

بوی کباب شنیدی؟ خر داغ می کنند.

لعنت به تو.

 لعنت به من.

لعنت به همه تان.

 لعنت به همه مان.

نتایج کنکور آمد. هنوز رتبه ام را ندیده ام و قصد هم ندارم که ببینم.

معلوم بود قبول نمی شوم.

الانسان بصیر علی نفسه.

من می دانستم که توی خوابگاه نمی توانم برای کنکور بخوانم. و همان شد.

نمی خوام ریخت نحس هیچ کدام تان را ببینم.

هیچ کس نفهمید من این وسط له شدم.

خیلی چیزها را از دست دادم.

قرار نیست کسی را سر این قضیه ببخشم. شاید خیلی ها به من حق طلبکار بودن ندهند ولی من تا آخر خط هستم.

لجبازی تا سرحد مرگ. بازی کثیفی را آغاز کردم.

سال دیگر هم به همین منوال خواهد بود مگر قرار است چه اتفاق جدیدی بیافتد؟

از شدت عصبانیت و نفرت دارم می لرزم.

ای کاش می توانستم هر چه فحش بلدم نثارتان کنم.

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با آن که ناله می زنم از دل که آب! آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.

ای کاش می دیدمتان و رو در رویتان ... .

ــــ،ــــ شما متهمید!

فراموشم کنید فراموشتان کنم.

به مرز جنون رسیده ام.

غلط کرده هر خری خودش را قاطی کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 20:14  توسط آشوب  | 

چند بشاید به صبر دیده فرودوختن

 خرمن ما را نماند حیله بجز سوختن

گر نظر صدق را نام گنه می‌نهند

حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن

چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق

روز دگر بامداد پاره بر او دوختن

زهد نخواهد خرید چاره رنجور عشق

شمع و شرابست و شید پیش تو نفروختن

تا به کدام آبروی ذکر وصالت کنیم

شکر خیالت هنوز می‌نتوان توختن

لهجه شیرین من پیش دهان تو چیست

در نظر آفتاب مشعله افروختن

منطق سعدی شنید حاسد و حیران بماند

چاره او خامشیست یا سخن آموختن

پی نوشت:

استاد سخن سعدی

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 22:19  توسط آشوب  |