|
چنگی همه از پردهی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
|
زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند سرودی به یاد بهاران سرودند
ریخت ز چشم شاخه ها خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده اشک خزان ببین چو برگ
ریخته در زمین سرد این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو بر سر ما گذر نکرد
توشه ای از بهاران ندارم یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خسته ام
لامذهب عجب آهنگی داره. عجب صدایی داره خواننده. و عجب زخمه ای به این تار می زنه.
آهنگ از امیر حسین سام: amirsam.com
یکدم ز نگاهت شادان شد عمری ز غمت سرگردان شد
ای برده قرار من رفتی ز کنار من
در دام بلا افتادم دیگر ز نوا افتادم
اشکم که از آن چشم شهلا افتادم
رفتی که پریشان روزم سازی! رفتی که سراپا سوزم سازی!
رفتی که نبینی بازم! دیگر نشوی دمسازم بی تو نبود جز بانگ غم آوازم
با غمها همرازم.
جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد
نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید طبیعت سهم خود را از تماشای تو میگیرد
مگو سیاره ها بیهوده بر گرد تو می گردند که این تکرار، معنا از تماشای تو می گیرد
تو تنها با تماشای خود از آیینه خوشنودی دل آیینه تنها از تماشای تو می گیرد.
(فاضل نظری)
«آن ها» بدجور قدرت کشف دارد. بعد هر کشفی استخراجی هست.
دلم هوای اصفهان کرده است. شاید هفته بعد...
شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی
من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی
رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی
روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی
***
کوه غمو رو شونه ام دیدی و بر نداشتی
***
کجاست ساقی مهرو؟ کجاست مطرب و می؟
این روزها که می گذرد
از دوری هیچ کس دلتنگ نیستم.
تا باد چنین بادا...
ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
بر حسن شـــــــــورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شب های غـــــم،بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم،فـــــارغ ز تشویشم کنـــــد
نور سحرگاهی دهد،فیضی که می خوای دهـــــد،
با مسکنت،شـــــــاهی دهد،سلطان درویشم کند
ســـــوزد مرا ســـــــــــازد مرا در آتش اندازد مــــــرا
وزمن رهـــــــــــا سازد مرا،بیگانه از خویشم کنــــد
بستاند ای ســـرو سهی،سودای هستی از رهی
یغمـــــــــــــــــا کنـد اندیشه را،دور از بداندیشم کند
بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان
هر خار مزارم زندش دست به دامان

خانه،
گاهی احساس می کنی چقدر تنهایی! هیچ کس نیست انگار که دل خوش کنی به او.
هر جایی برای تو راحت تر از آنجاست. جایی که همه با تو غریبه اند و تو نیز با
همه.
انگار حتی نام تو را هم نمی دانند. چقدر فاصله است. حتی غریبه تر از هم اتاقی
های خوابگاه! این چه تقدیر شومی است.
جایی که در بسیاری موارد چون مجبور هستی می روی. تا آنجا که امکان دارد وقت را
در جای دیگر بگذرانی و وقتی که دیگر هیچ کس و هیچ جا نیست به خانه برگردی!
این چاردیوار این حصار این تنگنای روح. این از هر کجا سخت تر. این جانفرسا که
فقط کنج عزلتی در گوشه ی اتاق دربسته ای می تواند تحمل آن را ممکن کند. کسی که می خواهد
خانه داشته باشد اول باید خانواده داشته باشد.
غریبه ترین افراد با تو. دورترین افراد از تو. حتی به قدری که سلام کردن و
جواب دادن هم کاری سخت و جانفرساست. و فقط باید گفت ما را رها کنید در این رنج بی
حساب.
تنها بودن بسیار ساده تر از آن است که تنها باشی در میان کسانی که ادعای
آشنایی با تو می کنند.
ما را در این انبوه نعره های هرروزه تان و آمد و شد دیوانه وار تان به حال خود رها کنید.
من با شما غریبه ام. ای ما از پوست و خون و استخوان هم.
رنگ صدای تو با من غریبه است. لحن نگاه تو ناآشنای من.
لازم نیست به فکر ما باشید. ما هزینه اشتباهات و آرزوها و آینده نگری های شما را میدهیم.
تو فکر نامهی خود کن که میپرستان را
هر کس می تواند برای خودش تصمیم بگیرد. ما خود مان هزینه تصمیم هایمان می پردازیم.
من به دنبال فضایی می گردم/ لب بامی/ دل دشتی/ سر کوهی/ که در آنجا نفسی تازه کنم (م.اخوان ثالث). بکشید بیرون بگذارید نفس بکشیم.
پی نوشت:
اشعار از صائب تبریزی.
پروژه کارشناسی کم کم پیش می رود.
بعضی وقتا زبان می خونم.
از یک ماه دیگه باید شروع کنم برای کنکور بخوانم.
هنوز دودلم که کامپیوتر امتحان بدم یا ... . نم تونم تصمیم بگیرم.
خسته ام.
حال و حوصله خونه رفتن ندارم.
دیگه هیچ جاذبه ای برام نداره. وقتی برم خونه بعد از یکی دو روز حوصله ام سر میره. اعصابم خرد میشه.
دیگه نه جایی را دارم که برم نه کسی که برم بهش سر بزنم.
همین زنده بودن لجنی توی کثافت های تهران بیشتر حال میده. لااقل می گذره.