|
چنگی همه از پردهی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
|
همون جوری که تو اون مدتها خانواده ای نداشتم، و قول داده بودم، الان هم خانواده من را ندارد. البته ناگفته پیداست که من از این کلمه حالم به هم می خورد. یه چیزی شبیه استفراغ.
راستی انگار کم کم مغز بعضی ها داره کار می افته. بعد از این همه مدت تازه بیدار شده اند. این بار که رفته بودم سقراط حکیم یک سری نصایح گهر بار ایراد فرمود. البته خوشبختانه قبل از اینکه این فرمایشات را به گوش جان بسپاریم، روز قبلش همش یه شعر زیر زبونم بود: «دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم» و همین به من کمک کرد که بتونم او خزعبلات را هضم کنم. داشت در مورد یه چیزایی صحبت می کرد که نمی دونم آدم باید یه کمی اجتماعی باشه و با خانواده (!!!!! اوهوک! برو بینیم بابا) بجوشه و از این مزخرفاتی که فقط ایشان تا حالا تونسته سر هم کنه.
بگذریم. یاد گرفتم به خاطر مردم خودم را ناراحت نکنم.
آهان!! بذار اینو بگم. از این بگذریم که صبح ما را بیدار کرده که بریم کفش بخریم و شلوار بخریم و ... و اینکه چی شد.
بعد اومده بود می گفت پاشو بریم یه ساعت تمرین رانندگی کنیم!!! من هم گفتم کار دارم نمیام. حالا دیگه می خواد مثلا لطف کنه. ماشینت هم برا خودت. اصلا تصمیم دارم برم گواهینامه را باطل کنم.
پریشون چه چیزا که نبودم می خوام دیگه پریشون تو باشم.
به تنهاییت قسم تنهای تنهام اگه دستم تو دست تو نباشه
It's too late. Yes this is true. After that years, you realize this just now but it's too late to do any thing. you couldn't understand stuffs. you should pay it. Now, I am in such situation that don't want to forgive you. I want to make my decisions alone. it is none of your business. don't interfere.
friends yes, family no.
میرم خونه.
از طرف دیگه هنوز نرفته عزا گرفتم که این چند روزی را که خونه ام چطوری بگذرونم. واقعا تحملش سخته. من که اینجا برای هر یک لحظه از روز هزار تا کار دارم و هزار تا سرگرمی و هزار راه برای وقت گذراندن، وقتی میرم خونه برای هر یک لحظه اش باید ساعت را نگاه کنم.
نه جایی دارم برم. نه کسی هست که دو کلمه حرف بزنیم. نه سرگرمی نه اینترنت درست و حسابی.
خلاصه اینکه باید توی یک اتاق بمونی و هی منتظر بمونی که کی شب میشه. شب بخوابی تا صبح. صبح هی زور بزنی که بیشتر بخوابی تا وقتت پر بشه. بعد از سر ناچاری بلند شی و منتظر بمونی کی شب میشه.
اینکار اون قدر تکرار میشه تا شب آخرین روز سفر برسه. اون وقت وسیله هات را جمع می کنی میری ترمینال و وقتی تو اتوبوس نشستی انگار تازه راه نفست باز می شه. یک نفس راحت می کشی و به فردا فکر می کنی که هزار تا کار و هزار تا سرگرمی و هزار تا fun و ... داری.
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام؟
منم مجنون ترین فرهاد و تو شیرین ترین لیلا.
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
بذار خیال کنم تو دلتنگی هات غروب که میشه یاد من میافتی
تویی که قصه طلوع عشقو گفتی و دوست دارم و نگفتی
ندوستم که رسیدن یه بهونه است یه بهونه واسه لحظه جدایی
بی تو غریب غربتم آماده ی شکستنم با من بمون بمون بمون با من که ...
شرمش از چشم می پرستان باد نرگس مست اگر بروید باز
دلم ساحل به ساحل در تمنای تو می میرد.
شب همه شب به نوا سر می کرد/ روز با زمزمه آوازی داشت
نغمه در نغمه غزل می پرداخت / پرده در پرده ی دل سازی داشت
ای دوست
بگو تا خبر کنم یاران را
ابر را باد را باران را
برایم لبخندی بیاور که از چهره شهر من گم شد.
زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند سرودی به یاد بهاران سرودند
ریخت ز چشم شاخه ها خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده اشک خزان ببین چو برگ
ریخته در زمین سرد این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو بر سر ما گذر نکرد
توشه ای از بهاران ندارم یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد در ره تو نشسته ام
تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خسته ام
لامذهب عجب آهنگی داره. عجب صدایی داره خواننده. و عجب زخمه ای به این تار می زنه.
آهنگ از امیر حسین سام: amirsam.com