تبليغاتX
نگارین
چنگی همه از پرده‌ی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد

زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز

می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز

درختان پاییز در خون غنودند سرودی به یاد بهاران سرودند

ریخت ز چشم شاخه ها خون دل زمین چو برگ

از همه سو روان شده اشک خزان ببین چو برگ

ریخته در زمین سرد این همه برگ سرخ و زرد

آه بهار آرزو بر سر ما گذر نکرد

توشه ای از بهاران ندارم یادگاری ز یاران ندارم

گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته


همچو خزان خموش و زرد در ره تو نشسته ام

تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خسته ام

لامذهب عجب آهنگی داره. عجب صدایی داره خواننده. و عجب زخمه ای به این تار می زنه.

آهنگ از امیر حسین سام: amirsam.com

لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:39  توسط آشوب  | 

زین عشق شررآلود  دل را چه نصیبی بود

یکدم ز نگاهت شادان شد عمری ز غمت سرگردان شد

ای برده قرار من   رفتی ز کنار من

در دام بلا افتادم دیگر ز نوا افتادم

اشکم که از آن چشم شهلا افتادم

رفتی که پریشان روزم سازی! رفتی که سراپا سوزم سازی!

رفتی که نبینی بازم! دیگر نشوی دمسازم بی تو نبود جز بانگ غم آوازم

با غمها همرازم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 21:2  توسط آشوب  | 

دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می گیرد      دلم دریاست اما از تماشای تو میگیرد

جهان زیباست اما مثل مردابی که با مهتاب     جهان رنگ تماشا از تماشای تو میگیرد

نسیم از گیسوانت رد شد و باران تو را بوسید    طبیعت سهم خود را از تماشای تو میگیرد

مگو سیاره ها بیهوده بر گرد تو می گردند      که این تکرار، معنا از تماشای تو می گیرد

تو تنها با تماشای خود از آیینه خوشنودی     دل آیینه تنها از تماشای تو می گیرد.

(فاضل نظری)


«آن ها» بدجور قدرت کشف دارد. بعد هر کشفی استخراجی هست.

دلم هوای اصفهان کرده است. شاید هفته بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 17:12  توسط آشوب  | 

شوق سفر نداشتی قصد گذر نداشتی

من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی

رفتی و توی قلبم یادتو جا گذاشتی

روی تموم حرفات یک دفعه پا گذاشتی

***

کوه غمو رو شونه ام دیدی و بر نداشتی

***


+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 16:15  توسط آشوب  | 

در این سرای پر از غم دلم گرفت ای دوست

کجاست ساقی مهرو؟ کجاست مطرب و می؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 16:3  توسط آشوب  | 

این روزها که می گذرد

    از دوری هیچ کس دلتنگ نیستم.

         تا باد چنین بادا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 20:37  توسط آشوب  | 

یک کار دیگه هست که خیلی دوست دارم انجامش بدم.
و امیدوارم مثل کارهای دیگه، بالاخره یه روزی بتونم انجام بدم.
و اون کار اینه که یه ماشین داشته باشم و راه بیافتم تمام ایران را بگردم. بالا و پایینش را در بیارم.
مخصوصا کویر را دوست دارم با ماشین بگردم. کویر مرکزی.
و شمال غرب را که تبریز و مشکین شهر و ... را دارد.
و دوست دارم یکبار دیگر شوی را ببینم. و گهر را همچنین.
+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 15:27  توسط آشوب  | 

ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند

بر حسن شـــــــــورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شب های غـــــم،بارد فروغ صبحدم

غافل کند از بیش و کم،فـــــارغ ز تشویشم کنـــــد

نور سحرگاهی دهد،فیضی که می خوای دهـــــد،

با مسکنت،شـــــــاهی دهد،سلطان درویشم کند

ســـــوزد مرا ســـــــــــازد مرا در آتش اندازد مــــــرا

وزمن رهـــــــــــا سازد مرا،بیگانه از خویشم کنــــد

بستاند ای ســـرو سهی،سودای هستی از رهی

یغمـــــــــــــــــا کنـد اندیشه را،دور از بداندیشم کند

 

 بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان  

هر خار مزارم زندش دست به دامان 

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 21:24  توسط آشوب  | 

بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم         
می‌روم و نمی‌رود ناقه به زیر محملم
بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی        
بار دلست همچنان ور به هزار منزلم
ای که مهار می‌کشی صبر کن و سبک مرو        
کز طرفی تو می‌کشی وز طرفی سلاسلم
بارکشیده جفا پرده دریده هوا        
راه ز پیش و دل ز پس واقعه‌ایست مشکلم
معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود        
گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم
آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو        
تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم
ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من        
چون برود که رفته‌ای در رگ و در مفاصلم
مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم        
مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم
گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق       
 ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم
سنت عشق سعدیا ترک نمی‌دهی بلی        
کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم
داروی درد شوق را با همه علم عاجزم        
چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم



دریاچه گهر. عکس از خودم نیست. عکس های خودمون بعدن.
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 12:5  توسط آشوب  | 

مقصد بعدی،
چند روز دیگر،
آبشار شوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 23:36  توسط آشوب  | 

خانه،

گاهی احساس می کنی چقدر تنهایی! هیچ کس نیست انگار که دل خوش کنی به او.

هر جایی برای تو راحت تر از آنجاست. جایی که همه با تو غریبه اند و تو نیز با همه.

انگار حتی نام تو را هم نمی دانند. چقدر فاصله است. حتی غریبه تر از هم اتاقی های خوابگاه! این چه تقدیر شومی است.

جایی که در بسیاری موارد چون مجبور هستی می روی. تا آنجا که امکان دارد وقت را در جای دیگر بگذرانی و وقتی که دیگر هیچ کس و هیچ جا نیست به خانه برگردی!

این چاردیوار این حصار این تنگنای روح. این از هر کجا سخت تر. این جانفرسا که فقط کنج عزلتی در گوشه ی اتاق دربسته ای می تواند تحمل آن را ممکن کند. کسی که می خواهد خانه داشته باشد اول باید خانواده داشته باشد.

غریبه ترین افراد با تو. دورترین افراد از تو. حتی به قدری که سلام کردن و جواب دادن هم کاری سخت و جانفرساست. و فقط باید گفت ما را رها کنید در این رنج بی حساب.

تنها بودن بسیار ساده تر از آن است که تنها باشی در میان کسانی که ادعای آشنایی با تو می کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 1:51  توسط آشوب  | 

تقریبا اکثر چیزهایی که دوست داشتم انجام بدم را به شان رسیدم.
مثلا همیشه تو ذهنم بود که کاش می شد با رفیق رفقا جمع بشیم بریم مسافرت. بریم این ور آن ور.
ولگردی. و سفر مجردی و ایران گردی و ... .
همین چند روز گذشته تور ایران گردی داشتیم.
بسیار سفر باید.
خیلی خوش گذشت. از هفت دولت آزاد بودیم. از این شهر به آن شهر. از این استان به آن استان. از قطار پیاده می شدیم سوار اتوبوس می شدیم. از اتوبوس به مینی بوس و ... .
خاطراتش را باید بنویسم عکس های خوبی هم گرفتیم.
دیشب رسیدیم تهران و امشب دارم میرم خانه. این هم یه سفر دیگر.
+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 13:19  توسط آشوب  | 

نتایج ارشد را دیروز زدند.
بعضی بچه ها خیلی خوب بودند و بعضی خیلی بد. حد وسطی نبود.
5 تایی رفتیم بیرون. چند تامون مریض بودیم. یک عده رفتند درمانگاه و یک عده منتظر ماندند.
به ذهنم رسیده که ترم دیگه را مرخصی بگیرم و برم خونه.
تا حالا این قدر اشتیاق برای خونه ماندن نداشته ام.
تازه گواهینامه گرفتم (یا دارم میگرم) و مثل بجه ها که یه اسباب بازی جدید می خرند، دوست دارم برم ماشین سواری.
حتی اگه ماشین خودمون نشد (باباهه نداد!) بروبچ هستند.
ماشین را بر داری و بری سگ چرخ بزنی یا به قول شاعر با موتورگازی بریم ...بازی.
بد نیست یک کمی از این دانشکده ... دور باشم. شاید ما را ول کنند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 10:46  توسط آشوب  | 

کی می شود که دست از سر ما بردارید؟

ما را در این انبوه نعره های هرروزه تان و آمد و شد دیوانه وار تان به حال خود رها کنید.

من با شما غریبه ام. ای ما از پوست و خون و استخوان هم.

رنگ صدای تو با من غریبه است. لحن نگاه تو ناآشنای من.

لازم نیست به فکر ما باشید. ما هزینه اشتباهات و آرزوها و آینده نگری های شما را میدهیم. 

تو فکر نامه‌ی خود کن که می‌پرستان را

سیاه نامه نخواهد گذاشت گریه‌ی تاک

هر کس می تواند برای خودش تصمیم بگیرد. ما خود مان هزینه تصمیم هایمان می پردازیم.

 

من به دنبال فضایی می گردم/ لب بامی/ دل دشتی/ سر کوهی/ که در آنجا نفسی تازه کنم (م.اخوان ثالث). بکشید بیرون بگذارید نفس بکشیم.

نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک

 نیافتیم فضای نفس کشیدن دل

پی نوشت:

اشعار از صائب تبریزی.

+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 13:9  توسط آشوب  | 

کم کم داریم به آخر تابستان می رسیم.

پروژه کارشناسی کم کم پیش می رود.

بعضی وقتا زبان می خونم.

از یک ماه دیگه باید شروع کنم برای کنکور بخوانم.

هنوز دودلم که کامپیوتر امتحان بدم یا ... . نم تونم تصمیم بگیرم.

خسته ام.

حال و حوصله خونه رفتن ندارم.

دیگه هیچ جاذبه ای برام نداره. وقتی برم خونه بعد از یکی دو روز حوصله ام سر میره. اعصابم خرد میشه.

دیگه نه جایی را دارم که برم نه کسی که برم بهش سر بزنم.

همین زنده بودن لجنی توی کثافت های تهران بیشتر حال میده. لااقل می گذره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 20:44  توسط آشوب  |