تبليغاتX
نگارین
چنگی همه از پرده‌ی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
داشتم مطالب قبلی را می خواندم. یاد گذشته افتادم و یاد روزهایی که در این چند سال تجربه کردم. و حالا بعد از پشت سر گذاشتن آن تلخی ها و مشکلات تنها تجربه ای برای مانده و اینکه می توانم روی پای خودم بایستم.

همون جوری که تو اون مدتها خانواده ای نداشتم، و قول داده بودم، الان هم خانواده من را ندارد. البته ناگفته پیداست که من از این کلمه حالم به هم می خورد. یه چیزی شبیه استفراغ.

راستی انگار کم کم مغز بعضی ها داره کار می افته. بعد از این همه مدت تازه بیدار شده اند. این بار که رفته بودم سقراط حکیم یک سری نصایح گهر بار ایراد فرمود. البته خوشبختانه قبل از اینکه این فرمایشات را به گوش جان بسپاریم، روز قبلش همش یه شعر زیر زبونم بود: «دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم» و همین به من کمک کرد که بتونم او خزعبلات را هضم کنم. داشت در مورد یه چیزایی صحبت می کرد که نمی دونم آدم باید یه کمی اجتماعی باشه و با خانواده (!!!!! اوهوک! برو بینیم بابا) بجوشه و از این مزخرفاتی که فقط ایشان تا حالا تونسته سر هم کنه.

بگذریم. یاد گرفتم به خاطر مردم خودم را ناراحت نکنم.

آهان!! بذار اینو بگم. از این بگذریم که صبح ما را بیدار کرده که بریم کفش بخریم و شلوار بخریم و ... و اینکه چی شد.

بعد اومده بود می گفت پاشو بریم یه ساعت تمرین رانندگی کنیم!!! من هم گفتم کار دارم نمیام. حالا دیگه می خواد مثلا لطف کنه. ماشینت هم برا خودت. اصلا تصمیم دارم برم گواهینامه را باطل کنم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 13:54  توسط آشوب  | 

به نابودی کشوندیم تا بدونم  غم بود و نبود من تو بودی

پریشون چه چیزا که نبودم   می خوام دیگه پریشون تو باشم.

به تنهاییت قسم تنهای تنهام   اگه دستم تو دست تو نباشه

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 13:20  توسط آشوب  | 

It's too late. Yes this is true. After that years, you realize this just now but it's too late to do any thing. you couldn't understand stuffs. you should pay it. Now, I am in such situation that don't want to forgive you. I want to make my decisions alone. it is none of your business. don't interfere.

friends yes, family no.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 12:18  توسط آشوب  | 

از یک طرف تو این چند مدت همه اش درگیر کارهای روزمره بودم و هیچ تنوعی تو کار نبوده. یک کمی سیستم برنامه هام به هم ریخته. تو چنین شرایطی راه حل اینه که یه مدت همه چیز را تعطیل کنم. یعنی برم یه جای دیگه. سفر، کوه یا هر جایی دیگر.

میرم خونه.

از طرف دیگه هنوز نرفته عزا گرفتم که این چند روزی را که خونه ام چطوری بگذرونم. واقعا تحملش سخته. من که اینجا برای هر یک لحظه از روز هزار تا کار دارم و هزار تا سرگرمی و هزار راه برای وقت گذراندن، وقتی میرم خونه برای هر یک لحظه اش باید ساعت را نگاه کنم.

نه جایی دارم برم. نه کسی هست که دو کلمه حرف بزنیم. نه سرگرمی نه اینترنت درست و حسابی.

خلاصه اینکه باید توی یک اتاق بمونی و هی منتظر بمونی که کی شب میشه. شب بخوابی تا صبح. صبح هی زور بزنی که بیشتر بخوابی تا وقتت پر بشه. بعد از سر ناچاری بلند شی و منتظر بمونی کی شب میشه.

اینکار اون قدر تکرار میشه تا شب آخرین روز سفر برسه. اون وقت وسیله هات را جمع می کنی میری ترمینال و وقتی تو اتوبوس نشستی انگار تازه راه نفست باز می شه. یک نفس راحت می کشی و به فردا فکر می کنی که هزار تا کار و هزار تا سرگرمی و هزار تا fun و ... داری.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 22:6  توسط آشوب  | 

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 13:44  توسط آشوب  | 

تو نیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است.


منم مجنون ترین فرهاد و تو شیرین ترین لیلا.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 20:24  توسط آشوب  | 

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی  

بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم


بذار خیال کنم تو دلتنگی هات      غروب که میشه یاد من میافتی

تویی که قصه طلوع عشقو گفتی و دوست دارم و نگفتی

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 17:21  توسط آشوب  | 

فکر می کردم تو را دیدن          یه تولد، یه طلوعه تو غروب آشنایی

ندوستم که رسیدن یه بهونه است    یه بهونه واسه لحظه جدایی

بی تو غریب غربتم آماده ی شکستنم    با من بمون بمون بمون با من که ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 14:13  توسط آشوب  | 

حال خونین دلان که گوید باز    وز فلک خون خم که جوید باز


شرمش از چشم می پرستان باد     نرگس مست اگر بروید باز


+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 17:1  توسط آشوب  | 

شاید به خاطر سرد شدن هواست. شاید هم نه. ولی چند روزیه که میزان نیستم. حواسم جمع نیست. دغدغه های چند روز پیش را ندارم. یک هو حالم عوض می شه. یک هو دلم می گیره. دارم چند میندازم به درخت های مسیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 20:37  توسط آشوب  | 

«دلم، دریا به دریا، از تماشای تو می گیرد»

دلم ساحل به ساحل در تمنای تو می میرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 11:36  توسط آشوب  | 

ای کاش آدمی وطنش را هم چون بنفشه ها، در جعبه های خاک، میشد با خود ببرد هر کجا که خواست.

شب همه شب به نوا سر می کرد/ روز با زمزمه آوازی داشت

نغمه در نغمه غزل می پرداخت / پرده در پرده ی دل سازی داشت

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 16:29  توسط آشوب  | 

کلی خسته شدم امروز. و الان که ساعت حدود یک نیمه شب است گیج و بی حالم. مثل یک اسفنج که حسابی فشارش داده باشی، شیره ام کشیده شد.
خاطرم نازک شده امشب. دلم کلی شعر می خواد.
من مانده از آشیان جدا ...
من گشته رسوای عالمی ...
او از دست من دامن کشیده   غم در دل من آفریده
افکنده ما را در دل صحرا     در جستجویش تنها

دارم به "آزادی از قید تعلق"  می رسم. الان می فهمم باگ مورن چی می گفته.
چقدر اطراف من تو این مدت کوتاه تغییر کرده. چقدر چیز جدید! چقدر غریبه با گذشته ها!

اگه این آلبوم آهنگ نبود الان حتما خوابیده بودم.
دوستان قدیمی می رند و آدمهای جدید جاشون را می گیرن. به همین سادگی. انگاری که آدم توی یک رودخونه باشه و سوار قایق خودش. یک مدتی نگاه که می کنی می بینی که چند تا قایق دیگه کنارت هستند. اسمشون میشه دوست. بعد از یک مدتی جریان آب به خاطر سرعت متفاوتش شما را جدا می کنه و تو میری بین یک سری قایق دیگه که میشن دوستان جدید.
الان تنها کاری که میخوام بکنم اینه که سی ای را برای آینده پر از خاطره کنم. یک نوستالژی تمام عیار. می خوام برای هر روزیش یک خاطره زیبا بسازم. میخوام یکی دوسال دیگه وقتی دارم مرورش می کنم توی چشم هام اشک جمع بشه. می خوام جاودانه کنم. نیو سی ای.
+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 1:7  توسط آشوب  | 

به سراغ من اگر می آیی

ای دوست

بگو تا خبر کنم یاران را

ابر را باد را باران را

برایم لبخندی بیاور که از چهره شهر من گم شد.

+ نوشته شده در  جمعه 22 آبان1388ساعت 17:3  توسط آشوب  | 

زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز

می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز

درختان پاییز در خون غنودند سرودی به یاد بهاران سرودند

ریخت ز چشم شاخه ها خون دل زمین چو برگ

از همه سو روان شده اشک خزان ببین چو برگ

ریخته در زمین سرد این همه برگ سرخ و زرد

آه بهار آرزو بر سر ما گذر نکرد

توشه ای از بهاران ندارم یادگاری ز یاران ندارم

گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته


همچو خزان خموش و زرد در ره تو نشسته ام

تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خسته ام

لامذهب عجب آهنگی داره. عجب صدایی داره خواننده. و عجب زخمه ای به این تار می زنه.

آهنگ از امیر حسین سام: amirsam.com

لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 19:39  توسط آشوب  |