|
چنگی همه از پردهی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
|
کجاست ساقی مهرو؟ کجاست مطرب و می؟
این روزها که می گذرد
از دوری هیچ کس دلتنگ نیستم.
تا باد چنین بادا...
ساقی بده پیمانه ای زان می که بی خویشم کند
بر حسن شـــــــــورانگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شب های غـــــم،بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم،فـــــارغ ز تشویشم کنـــــد
نور سحرگاهی دهد،فیضی که می خوای دهـــــد،
با مسکنت،شـــــــاهی دهد،سلطان درویشم کند
ســـــوزد مرا ســـــــــــازد مرا در آتش اندازد مــــــرا
وزمن رهـــــــــــا سازد مرا،بیگانه از خویشم کنــــد
بستاند ای ســـرو سهی،سودای هستی از رهی
یغمـــــــــــــــــا کنـد اندیشه را،دور از بداندیشم کند
بر خاکم اگر پا نهد آن سرو خرامان
هر خار مزارم زندش دست به دامان

خانه،
گاهی احساس می کنی چقدر تنهایی! هیچ کس نیست انگار که دل خوش کنی به او.
هر جایی برای تو راحت تر از آنجاست. جایی که همه با تو غریبه اند و تو نیز با
همه.
انگار حتی نام تو را هم نمی دانند. چقدر فاصله است. حتی غریبه تر از هم اتاقی
های خوابگاه! این چه تقدیر شومی است.
جایی که در بسیاری موارد چون مجبور هستی می روی. تا آنجا که امکان دارد وقت را
در جای دیگر بگذرانی و وقتی که دیگر هیچ کس و هیچ جا نیست به خانه برگردی!
این چاردیوار این حصار این تنگنای روح. این از هر کجا سخت تر. این جانفرسا که
فقط کنج عزلتی در گوشه ی اتاق دربسته ای می تواند تحمل آن را ممکن کند. کسی که می خواهد
خانه داشته باشد اول باید خانواده داشته باشد.
غریبه ترین افراد با تو. دورترین افراد از تو. حتی به قدری که سلام کردن و
جواب دادن هم کاری سخت و جانفرساست. و فقط باید گفت ما را رها کنید در این رنج بی
حساب.
تنها بودن بسیار ساده تر از آن است که تنها باشی در میان کسانی که ادعای
آشنایی با تو می کنند.
ما را در این انبوه نعره های هرروزه تان و آمد و شد دیوانه وار تان به حال خود رها کنید.
من با شما غریبه ام. ای ما از پوست و خون و استخوان هم.
رنگ صدای تو با من غریبه است. لحن نگاه تو ناآشنای من.
لازم نیست به فکر ما باشید. ما هزینه اشتباهات و آرزوها و آینده نگری های شما را میدهیم.
تو فکر نامهی خود کن که میپرستان را
هر کس می تواند برای خودش تصمیم بگیرد. ما خود مان هزینه تصمیم هایمان می پردازیم.
من به دنبال فضایی می گردم/ لب بامی/ دل دشتی/ سر کوهی/ که در آنجا نفسی تازه کنم (م.اخوان ثالث). بکشید بیرون بگذارید نفس بکشیم.
پی نوشت:
اشعار از صائب تبریزی.
پروژه کارشناسی کم کم پیش می رود.
بعضی وقتا زبان می خونم.
از یک ماه دیگه باید شروع کنم برای کنکور بخوانم.
هنوز دودلم که کامپیوتر امتحان بدم یا ... . نم تونم تصمیم بگیرم.
خسته ام.
حال و حوصله خونه رفتن ندارم.
دیگه هیچ جاذبه ای برام نداره. وقتی برم خونه بعد از یکی دو روز حوصله ام سر میره. اعصابم خرد میشه.
دیگه نه جایی را دارم که برم نه کسی که برم بهش سر بزنم.
همین زنده بودن لجنی توی کثافت های تهران بیشتر حال میده. لااقل می گذره.
بدون حافظ احساس می کنم یه چیزی کم دارم. البته شاید برای هر فارسی زبانی این چنین باشه.
یه فال گرفتم و بیت اول و آخرش را حذف کردم چه جالب.
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
سر خدا که در تتق غیب منزویست
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نو
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
پی نوشت:
چیزی که بعد از خواندنش به ذهنم رسید این بود: می تونیم، می کنیم.
بروبچ حمله!! بریزید تو.
البته تفریحات بعد از امتحانات هم تمام شده.
یک سفر چند روزه به شهر خودمان و دیدار دوستان و آشنایان (البته مدتی است که وقتی می روم خونه دیگر رفقا را در حد یکی دوبار می بینم. اکثرا ازدواج کرده اند و سرکار می روند. و فقط همون روز اول می تونم بروم دم در خانه شان احوالپرسی و بعد هم دیگه خداحافظ).
بعد از اون برگشتم تهران و یک مسافرت درست درمان رفتم که نوشتن شرح تمام اتفاقات و زیبایی های سفر در توان من نیست.
الان هم تقریبا بی کارم. و اتاق هم خلوته. بچه ها نیستند.
صبح ها در دانشکده و دانشگاه می گذره.
ظهر ها نمی دونم چه جوری می گذره.
عصرها با رادیو جوان و پبام می گذره.
شروع کردم به زبان خواندن. چاره ای نیست تافل را باید داد. خدا را چه دیدی؟ شاید ما را به sillicon valley رساند.
(در حالت دعا)خدایا! ما را silicon valley برسان!!
(همه با هم)الهی آمین!
در ضمن پروژه کارشناسی هم هست.
در کل همه چیز خوبه چون یک اتاق خالی همه مشکلات را حل می کنه. یاد ایام کنکور می افتم و تابستان بعدش.
یه اتاق خالی برای من که تنهایی جزو اساسی وجودمه و زندگی ام در تنهایی نفس می کشه یک نیاز اساسی است.
کاش همیشه همین جور بود.
توی سالن مطالعه کتابخانه ملاصدرا (برای کنکور آنجا درس می خوندم) یه تابلوی خوشنویسی بود از قول یک نویسنده (خورخه لوئیس بورخس):
«من بهشت را در شکل یک کتابخانه تصور کردم»
من هم بهشت را در شکل یک اتاق با یک میز و قفسه های کتاب و رادیو دوموج تصور کردم.
لعنت به تو.
لعنت به من.
لعنت به همه تان.
لعنت به همه مان.
نتایج کنکور آمد. هنوز رتبه ام را ندیده ام و قصد هم ندارم که ببینم.
معلوم بود قبول نمی شوم.
الانسان بصیر علی نفسه.
من می دانستم که توی خوابگاه نمی توانم برای کنکور بخوانم. و همان شد.
نمی خوام ریخت نحس هیچ کدام تان را ببینم.
هیچ کس نفهمید من این وسط له شدم.
خیلی چیزها را از دست دادم.
قرار نیست کسی را سر این قضیه ببخشم. شاید خیلی ها به من حق طلبکار بودن ندهند ولی من تا آخر خط هستم.
لجبازی تا سرحد مرگ. بازی کثیفی را آغاز کردم.
سال دیگر هم به همین منوال خواهد بود مگر قرار است چه اتفاق جدیدی بیافتد؟
از شدت عصبانیت و نفرت دارم می لرزم.
ای کاش می توانستم هر چه فحش بلدم نثارتان کنم.
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با آن که ناله می زنم از دل که آب! آب!
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد.
ای کاش می دیدمتان و رو در رویتان ... .
ــــ،ــــ شما متهمید!
فراموشم کنید فراموشتان کنم.
به مرز جنون رسیده ام.
غلط کرده هر خری خودش را قاطی کند.
پی نوشت:
استاد سخن سعدی