|
چنگی همه از پردهی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
|
ما را در این انبوه نعره های هرروزه تان و آمد و شد دیوانه وار تان به حال خود رها کنید.
من با شما غریبه ام. ای ما از پوست و خون و استخوان هم.
رنگ صدای تو با من غریبه است. لحن نگاه تو ناآشنای من.
لازم نیست به فکر ما باشید. ما هزینه اشتباهات و آرزوها و آینده نگری های شما را میدهیم.
تو فکر نامهی خود کن که میپرستان را
هر کس می تواند برای خودش تصمیم بگیرد. ما خود مان هزینه تصمیم هایمان می پردازیم.
من به دنبال فضایی می گردم/ لب بامی/ دل دشتی/ سر کوهی/ که در آنجا نفسی تازه کنم (م.اخوان ثالث). بکشید بیرون بگذارید نفس بکشیم.
پی نوشت:
اشعار از صائب تبریزی.
پروژه کارشناسی کم کم پیش می رود.
بعضی وقتا زبان می خونم.
از یک ماه دیگه باید شروع کنم برای کنکور بخوانم.
هنوز دودلم که کامپیوتر امتحان بدم یا ... . نم تونم تصمیم بگیرم.
خسته ام.
حال و حوصله خونه رفتن ندارم.
دیگه هیچ جاذبه ای برام نداره. وقتی برم خونه بعد از یکی دو روز حوصله ام سر میره. اعصابم خرد میشه.
دیگه نه جایی را دارم که برم نه کسی که برم بهش سر بزنم.
همین زنده بودن لجنی توی کثافت های تهران بیشتر حال میده. لااقل می گذره.