بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم میروم و نمیرود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی بار دلست همچنان ور به هزار منزلم ای که مهار میکشی صبر کن و سبک مرو کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم بارکشیده جفا پرده دریده هوا راه ز پیش و دل ز پس واقعهایست مشکلم معرفت قدیم را بعد حجاب کی شود گر چه به شخص غایبی در نظری مقابلم آخر قصد من تویی غایت جهد و آرزو تا نرسم ز دامنت دست امید نگسلم ذکر تو از زبان من فکر تو از جنان من چون برود که رفتهای در رگ و در مفاصلم مشتغل توام چنان کز همه چیز غایبم مفتکر توام چنان کز همه خلق غافلم گر نظری کنی کند کشته صبر من ورق ور نکنی چه بر دهد بیخ امید باطلم سنت عشق سعدیا ترک نمیدهی بلی کی ز دلم به دررود خوی سرشته در گلم داروی درد شوق را با همه علم عاجزم چاره کار عشق را با همه عقل جاهلم
دریاچه گهر. عکس از خودم نیست. عکس های خودمون بعدن.
+
نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 12:5 توسط آشوب
|
اولا من پسرم اینقدر نظر خصوصی ندید. یک دانشجوی سال آخر، یک محکوم به زندگی، دنبال جایی برای نوشتن می گشت. تراوشات ذهنی من. نمی دانم کیستم. شاید به این دلیل که در یک کلمه نمی گنجم. دانشجو، سیاسی، آزاداندیش، مذهبی، شعردوست، تنها، تا حدی استقلالی و استقلال طلب، اهل بحث و جدل، منطقی، باذکاوت، ساکت و آرام، گاهی کم حرف، به قول برخی درون گرا، منتقد، نگران، اهل دوست داشتن. نمی دانم کیستم. شاید به این دلیل که هیچ چیز نیستم.هیچ!