|
چنگی همه از پردهی عشاق سراید/گر نقش نگارین تو بر چنگ نگارد
|
البته تفریحات بعد از امتحانات هم تمام شده.
یک سفر چند روزه به شهر خودمان و دیدار دوستان و آشنایان (البته مدتی است که وقتی می روم خونه دیگر رفقا را در حد یکی دوبار می بینم. اکثرا ازدواج کرده اند و سرکار می روند. و فقط همون روز اول می تونم بروم دم در خانه شان احوالپرسی و بعد هم دیگه خداحافظ).
بعد از اون برگشتم تهران و یک مسافرت درست درمان رفتم که نوشتن شرح تمام اتفاقات و زیبایی های سفر در توان من نیست.
الان هم تقریبا بی کارم. و اتاق هم خلوته. بچه ها نیستند.
صبح ها در دانشکده و دانشگاه می گذره.
ظهر ها نمی دونم چه جوری می گذره.
عصرها با رادیو جوان و پبام می گذره.
شروع کردم به زبان خواندن. چاره ای نیست تافل را باید داد. خدا را چه دیدی؟ شاید ما را به sillicon valley رساند.
(در حالت دعا)خدایا! ما را silicon valley برسان!!
(همه با هم)الهی آمین!
در ضمن پروژه کارشناسی هم هست.
در کل همه چیز خوبه چون یک اتاق خالی همه مشکلات را حل می کنه. یاد ایام کنکور می افتم و تابستان بعدش.
یه اتاق خالی برای من که تنهایی جزو اساسی وجودمه و زندگی ام در تنهایی نفس می کشه یک نیاز اساسی است.
کاش همیشه همین جور بود.
توی سالن مطالعه کتابخانه ملاصدرا (برای کنکور آنجا درس می خوندم) یه تابلوی خوشنویسی بود از قول یک نویسنده (خورخه لوئیس بورخس):
«من بهشت را در شکل یک کتابخانه تصور کردم»
من هم بهشت را در شکل یک اتاق با یک میز و قفسه های کتاب و رادیو دوموج تصور کردم.